عشق را در قلب خود جستجو كن پرسش: لطفاً تفاوت ميان يك عشق سالم به خود و غرور نفساني را توضيح دهيد؟
نويسنده: باگوان اشو راجنيش
مترجم: محسن خاتمي
( تهيه شده از ماهنامه روانشناسی جامعه )
پاسخ: هر چند كه شبيه به هم به نظر ميآيند، اما بسيار متفاوتند. داشتن يك عشق سالم به خويشتن، ارزشي مذهبي است. كسي كه خودش را دوست نداشته باشد، هرگز قادر نخواهد بود ديگري را دوست بدارد. نخستين موج عشق بايد در قلب خودت برخيزد. اگر براي خودت برنخيزد، براي ديگري نيز بر نخواهد خاست زيرا هر كس ديگر از تو به خودت دورتر است.
مانند پرتاب سنگ به درون درياچهاي آرام است. نخستين موج در اطراف آن سنگ به وجود ميآيد و سپس امواج منتشر ميشوند و دور ميگردند. نخستين موج عشق بايد در اطراف خودت شكل بگيرد. انسان بايد بدن خودش را دوست بدارد، روح خودش را دوست بدارد. انسان، بايد، تماميت وجودش را دوست بدارد. اين طبيعي است؛ و گرنه، هرگز قادر به بقا نخواهي بود؛ و اين زيباست، زيرا كه تو را زيبايي ميبخشد. كسي كه خودش را دوست دارد، با وقار و متين ميگردد. كسي كه خودش را دوست دارد حتماً ساكتتر، مراقبهگونتر و شاكرتر از كسي است كه خودش را دوست ندارد.
اگر خانهات را دوست نداشته باشي، آن را تميز نخواهي كرد؛ آن را رنگآميزي نخواهي كرد، اطراف آن را با گلهاي نيلوفر تزيين نخواهي كرد. اگر خودت را دوست نداشته باشي، در اطراف خودت باغچهاي زيبا نخواهي آفريد. تو خواهي كوشيد تا نيروهاي بالقوهات را رشد دهي و هر آن چه را كه در وجود داري بيان و آشكار سازي. اگر عاشق خودت باشي، برخودت باران عشق خواهي باريد و خويشتن را از آن تغذيه خواهي كرد. و اگر عاشق خودت باشي، حيرت زده خواهي شد: ديگران نيز تو را دوست خواهند داشت. هيچكس فردي را كه عاشق خودش نباشد دوست نخواهد داشت. تو، اگر نتواني حتي خودت را دوست بداري، چه كس ديگري زحمت آن را خواهد كشيد؟ و كسي كه خودش را دوست نداشته باشد، نميتواند خنثي بماند. يادت باشد، در زندگي هيچ چيزي خنثي نيست.
كسي كه خودش را دوست نداشته باشد، نفرت دارد، بايد متنفر باشد – زندگي نميتواند خنثي باشد. زندگي هميشه انتخاب است. اگر دوست نداشته باشي، به اين معني نيست كه ميتواني فقط در حالت دوست نداشتن باشي. نه، تو نفرت خواهي داشت.
و كسي كه نفرت داشته باشد مخرب ميگردد. و كسي كه از خودش نفرت داشته باشد، از سايرين نيز متنفر خواهد بود: او پيوسته در خشم و عصبيت و خشونت است. كسي كه از خودش متنفر باشد، چگونه ميتواند اميدوار باشد كه ديگران دوستش بدارند؟ تمام زندگيش نابود خواهد شد. عشق ورزيدن به خود، يك ارزش مذهبي والاست.
من به شما عشق به خود را ميآموزم. ولي به ياد بسپار، عشق به خود، غرور نفساني نيست، ابداً چنين نيست. در واقع، درست بر خلاف آن است. كسي كه خودش را دوست داشته باشد، درخواهد يافت كه خودي در او وجود ندارد. عشق، هميشه نفس را ذوب ميكند. اين يكي از اسرار كيمياگري است كه بايد آموخته، درك و تجربه شود: «عشق، هميشه نفس را ذوب ميكند». هر گاه عشق بورزي، «خود» از بين ميرود. وقتي عاشق زن يا مردي هستي، دست كم براي چند لحظه كه عشق واقعي وجود داشته باشد، خودي در تو نخواهد بود، نفسي در كار نخواهد بود.
عشق و نفس نميتوانند با هم وجود داشته باشند. مانند نور و تاريكي هستند: وقتي نور بيايد،تاريكي ناپديد ميگردد. اگر خودت را دوست داشته باشي، شگفتزده خواهي شد. عشق به خود، يعني از ميان رفتن خود. در عشق به خود، خودي وجود نخواهد داشت.
تضاد در اينجاست، عشق به خود كاملاً بيخودي است. اين عشقي خودخواهانه نيست. زيرا هر كجا نور باشد تاريكي نيست و هر كجا عشق باشد، نفس نيست.
عشق، نفس يخ بسته را ذوب ميكند. نفس، مانند قطعهاي از يخ است و عشق مانند خورشيد بامدادي. گرماي عشق ميآيد و نفس را ذوب ميكند. هر چه خودت را بيشتر دوست بداري، نفس كمتري در خودت خواهي يافت.
و آن گاه اين عشق، به مراقبهاي بزرگ مبدل خواهد شد، يك گام بزرگ به سوي خداوند. تا جايي كه به عشق به خود مربوط ميشود، تو اين را نميداني، زيرا تو خودت را دوست نداشتهاي. ولي ديگران را دوست داشتهاي؛ لمحاتي از آن، شايد، برايت روي داده باشد. شايد لحظات كميابي را داشتهاي كه در آن، ناگهان تو نبودهاي و فقط عشق وجود داشته، تنها انرژي عشق جاري بوده، از هيچ مركزي، از هيچ جا به هيچ جا. وقتي دو عاشق با هم نشسته باشند، دو هيچ كنار هم نشستهاند، دو صفر. و زيبايي عشق در همين است، تو را كاملاً از خويشتن تو، تهي ميسازد.
خودت را به درون عشق بريز تا در دنياي درون فضايي ايجاد شود. زيرا خداوند وقتي وارد ميشود كه در درون تو فضايي براي او باشد. و فضايي بزرگ مورد نياز است، زيرا تو بزرگترين ميهمان را دعوت ميكني. تو تمام هستي را به درونت دعوت ميكني. تو به يك هيچ بينهايت نياز داري. بهترين راه براي هيچ شدن، عشق است.
پس يادت باشد، غرور نفساني ابداً عشق به خود نيست. غرور نفساني، درست نقطهي مقابل آن است. كسي كه قادر نبوده خودش را دوست بدارد، نفساني ميگردد. غرور نفساني را روانشناسان، «خودشيفتگي» ميخوانند.
شايد تمثيل نارسيسوس را شنيده باشيد: او عاشق خودش شد. با نگاه كردن به سطح درياچه، او عاشق تصوير خودش شد.
حالا تفاوت را ببين: كسي كه عاشق خودش باشد، عاشق تصويرش نخواهد شد؛ او فقط خودش را دوست دارد. نيازي به آينه ندارد. او خودش را از درون ميشناسد. آيا تو نميداني كه وجود داري؟ آيا براي اثبات وجودت نياز به سند و برهان داري؟ آيا به آينه نياز داري تا ثابت كند كه تو هستي؟ اگر آينه نبود تو به هستي و وجود خودت ترديد ميكردي؟
نارسيسوس عاشق بازتاب صورت خود شد – نه عاشق خودش. اين واقعاً عشق به خود نيست. او عاشق بازتاب خودش شد؛ بازتاب، همان ديگري است. او دو تا شده بود، تقسيم شده بود. نارسيسوس شكاف برداشته بود، او به نوعي شكاف شخصيتي دچار گشته بود. و اين براي بسياري از كساني كه ميپندارند عاشق هستند روي ميدهد. وقتي عاشق زني ميشوي، تماشا كن، هشيار باش. شايد چيزي جز خود شيفتگي نباشد. چهرهي آن زن، چشمانش و كلامش، شايد هم چون درياچهي نارسيس عمل كرده باشد و تو بازتاب وجود خودت را در آن ديدهاي.
لطيفه:
دو عاشق در كنار ساحل دريا نشسته بودند، شبي مهتابي كه ماه تمام در آسمان ميدرخشيد و امواجي عظيم در سطح دريا به وجود آمده بود. مرد با صداي بلند به دريا گفت «حالا موجهاي بزرگت را بياور! بالا بيا! موجهاي عظيمت را نشان بده!» و امواجي بزرگ در سطح دريا پديد ميآمدند و به سوي ساحل هجوم ميآوردند.
زن نزديكتر شد و گفت «آه، من هميشه اين را ميدانستهام كه تو يك معجزهگر هستي!، حتي امواج دريا هم از تو اطاعت ميكنند!»
آري، چنين است. زن از مرد تمجيد ميكند و مرد از زن – يك تملق دو جانبه. زن ميگويد «هيچ كس به اندازهي تو قوي و خوب نيست! تو بزرگترين انساني هستي كه خدا آفريده. حتي اسكندر كبير هم با تو قابل مقايسه نيست!» و تو باد ميكني، سينهات دو برابر ميشود و سرت شروع ميكند به باد كردن. و تو به زن ميگويي «تو بزرگترين مخلوق خدايي. حتي كلئوپاترا نيز به زيبايي و وقار تو نبود. هيچ زني مانند تو زيبا آفريده نشده!» اين چيزي است كه شما عشق ميخوانيد! اين يعني خودشيفتگي: مرد، درياچهاي آرام ميشود و زن را بازتاب ميكند و زن درياچهاي آرام ميگردد و مرد تصوير خويش را در او ميبيند. در واقع نه تنها واقعيت ديگري را بازتاب نميكنند، بلكه آن را تزيين هم ميكنند و به هزار و يك شكل آن را زيباتر جلوه ميدهند. اين چيزي است كه مردم عشق ميخوانند. اين عشق نيست، اين يك ارضاي نفس دو جانبه است.
عشق واقعي، چيزي از نفس نميشناسد. عشق واقعي از همان ابتدا از بينفسي آغاز ميكند.
طبيعتاً، تو اين بدن را داري، اين وجود، و تو در آن ريشه داري پس از آن لذت ببر، آن را غني كن و آن را جشن بگير. مسالهي غرور يا نفس در كار نيست، زيرا تو خودت را با هيچ كس مقايسه نميكني. نفس، فقط با مقايسه وارد ميشود. عشق به خود مقايسه نميشناسد. تو، خودت هستي، همين. تو نميگويي كه ديگري از تو پستتر است؛ تو ابداً مقايسه نميكني. هر گاه مقايسه پيش آمد، بدان كه عشق وجود ندارد و راه كار ظريف نفس است.
نفس از طريق مقايسه به زندگي ادامه ميدهد. وقتي به همسرت ميگويي «دوستت دارم»، اين يك چيز است؛ ولي وقتي به زني ميگويي «كلئوپاترا در برابر تو هيچ است» اين چيز ديگري است، درست نقطهي مقابل است. چرا كلئوپاترا را به ميان آوردي؟ آيا نميتواني اين زن را بدون به ميان كشيدن كلئوپاترا دوست بداري؟ كلئوپاترا براي اين آمده تا نفس را باد كند. همين مرد را دوست بدار؛ چرا اسكندر كبير را به ميان ميآوري؟
عشق مقايسه نميشناسد. عشق بدون مقايسه دوست ميدارد.
پس هر گاه مقايسه وجود داشت، به ياد آر كه غرور نفساني و خودشيفتگي است نه عشق، و تنها آن گاه كه مقايسه حذف شد، عشق خواهد بود: چه به خود و چه به ديگري. در عشق واقعي، تقسيمبندي وجود ندارد. عشاق در درون يكديگر ذوب ميشوند. در عشق نفساني، تقسيمات بزرگي وجود دارند: تقسيم عاشق و معشوق. در عشق واقعي ارتباطي وجود ندارد. بگذار تكرار كنم. در عشق واقعي ارتباطي وجود ندارد، زيرا ديگر دو فرد وجود ندارند كه به هم مرتبط باشند. در عشق واقعي فقط عشق وجود دارد، يك شكوفايي،يك رايحه، يك ذوب شدن، يك ملاقات. فقط در عشق نفساني است كه دو نفر وجود دارند: عاشق و معشوق و هر گاه عاشق و معشوق وجود داشته باشند، عشق از بين ميرود. هر گاه عشق واقعي وجود داشته باشد، عاشق و معشوق، هر دو در عشق ناپديد ميشوند. عشق پديدهاي بسيار عظيم است؛ تو نميتواني در آن زنده بماني. عشق واقعي هميشه در زمان حال است. عشق نفساني هميشه يا در گذشته است و يا در آينده.
در عشق واقعي، خنكاي شهواني نيز وجود دارد. به نظر متناقض ميرسد. ولي تمام واقعيتهاي بزرگ زندگي متناقضاند و براي همين من آن را «خنكاي شهواني» ميخوانم: گرما وجود دارد، ولي داغي در آن نيست. مسلماً گرما هست، ولي هم چنين خنكي نيز هست. يك حالت آرام و خنك و تحت كنترل. عشق، انسان را كمتر تبآلوده ميسازد. ولي اگر عشق نفساني باشد، آن گاه داغي بسيار وجود دارد. آن گاه شهوت مانند تب وجود دارد و خنكايي نخواهد بود.
اگر اين موارد را به ياد داشته باشي، معيارهاي قضاوت را خواهي داشت. اما به ياد داشته باش كه انسان بايد از خود شروع كند. راه ديگري نيست. انسان بايد از جايي كه هست شروع كند.
خودت را دوست بدار، شديداً عاشق خودت باش و در همين عشق، غرور تو، نفس تو از ميان خواهد رفت. و هر گاه نفس تو از ميان رفت، عشق تو، به ديگران نيز خواهد رسيد. و اين ديگر ارتباط نيست، بلكه سهيم شدن است. و اين ديگر رابطهي فاعل / مفعولي نيست، بلكه ذوب شدن و با هم بودن است، ديگر تب آلوده نخواهد بود، يك احساس شديد اما خنك خواهد بود. هم خنك و هم گرم. اين عشق، نخستين طعم از متناقض بودن زندگي را خواهد چشاند.
نوشته شده توسط در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384 ساعت 17:22 موضوع | لینک ثابت
من تنها هستم، دوستي ندارم
من تنها هستم، دوستي ندارم
نويسنده: دكتر هربرت فنسترهايم
مترجم: عباس چيني
( اين مقاله نيز از ماهنامه روانشناسی جامعه تهيه شده است)
«من تنها هستم» … «دوستي ندارم» … «نميدانم چگونه با افراد جديد برخورد كنم» … «افراد جديد را ملاقات ميكنم، اما نميتوانم به آنها نزديك شوم».
بيماران افسرده هر روز جملاتي مانند جملات فوق را به من ميگويند. اغلب آنان عدم شركت در زندگي اجتماعي را مربوط به واقعهاي ميدانند كه در كودكي در ضمير ناخودآگاه جا گرفته است. شايد اين گونه باشد؛ اما من راه حل را در برگشت به گذشته نميدانم، بلكه در كمك كردن به آنان براي پيوستن به شبكهي ارتباط اجتماعي در زمان حال، تشخيص ميدهم.
گوشهگيري كامل فقط افراد نادري را راضي ميكند. هر فردي نياز به انواع مختلف ارتباط با مردم ديگر دارد. به هر حال نوع دقيق شبكهي ارتباط اجتماعي براي هر كس بستگي به هدفها و نيازمنديهاي او دارد. آن چه براي يكي خوب است، امكان دارد براي ديگري درست نباشد.
شبكهي ارتباط اجتماعي رضايت بخش
همهي شبكههاي ارتباط اجتماعي رضايت بخش با وجود خصوصيات مختلف، مشخصات معين و كلي دارد.
1- شبكهي ارتباط اجتماعي به عنوان تكيه گاهي امنيتي، سودمند است. شما احساس تعلق داشتن ميكنيد. افرادي كه شما را ميشناسند و قبولتان دارند، آن چه را ميتوانيد از يكديگر انتظار داشته باشيد درك ميكنند. ميدانيد وقتي كه بيمار ميشويد چه كسي به ديدن شما ميآيد، چه كسي گل برايتان ميفرستد، چه كسي تلفن ميكند، و تا زمان به دست آوردن مجدد سلامتي چه كسي خود را نشان نميدهد؟
2- شبكهي ارتباط اجتماعي شامل انواع روابط است. از ارتباط سطحي گرفته تا ارتباط بسيار نزديك. دوستي وجود دارد كه علاقهمنديد با او به ماهيگيري برويد، ولي هرگز دربارهي خريد با او صحبت نميكنيد يا دوستي داريد كه علاقهمنديد او را دوبار در سال ملاقات كنيد و دوستي كه هفتهاي دوبار مشكلات خود را با او در ميان ميگذاريد. اميد است شبكهي شما داراي دو يا سه نفري باشد كه بتوانيد و بخواهيد مسائل بسيار شخصي خود را با آنان در ميان بگذاريد.
3- شبكهي ارتباط اجتماعي شما متناسب با نيازهاي ويژهي شما است. اگر از نظر اخلاقي فرد برونگرايي هستيد ممكن است به يك شبكهي فعال دايمي كه شامل افراد بسياري است، نياز داشته باشيد. از دوستان كم و شبهاي آرام كه درونگرا را راضي ميكند حوصلهتان سر ميرود. مواظب باشيد خيلي يكنواخت نباشد. بزرگترين برونگراها هم نياز به لحظات آرام با دوستان نزديك دارند. بزرگترين درونگراها نيز ممكن است گه گاه، شركت در يك جشن را دوست داشته باشند.
4- شبكهي ارتباطي شما دايماً تغيير ميكند، چون در جريان زندگي، شما هم تغيير ميكنيد. همكار شغلي شما ممكن است دوستي نزديك يا فرد كسالتآوري شود كه مجبور به دوري از او شويد. ممكن است علاقهمندي به ماهيگيري را از دست بدهيد و دوستدار بازي بريج بشويد. ممكن است غنيتر يا فقيرتر بشويد، كارتان را تغيير دهيد، ازدواج كنيد، طلاق گرفته يا بيوه شويد، بچهدار شويد، به شهر ديگري منتقل شويد يا گرفتار تغييرات ديگري كه در زندگي پيش ميآيد، بشويد. هر يك از اين موارد نيازها يا امكانات مختلفي پيش ميآورد و شما بايد شبكهي اجتماعي خود را تغيير دهيد.
شبكهي ارتباط اجتماعي غير رضايت بخش
افرادي كه داراي شبكههاي اجتماعي غير رضايت بخش هستند به پنج طبقه تقسيم ميشوند.
1- فرد تنها: زن يا مردي كه در تنهايي زندگي ميكند. شايد داراي فاميل باشد، ولي ارتباط با والدين، خواهر و برادرها، عموزادهها و خالهزادهها، كم، سطحي، يا بد است. فرد تنها با همكار، مغازهدار صحبت ميكند، ولي نه بيشتر از آن. اين افراد هر چه بيشتر به اين وضع ادامه دهند مهارت اجتماعي آنان كمتر ميشود و بيشتر از تماسهاي اجتماعي دوري ميكنند.
2- فردي كه داراي شبكهي ارتباط اجتماعي نيست ولي ارتباطاتي (معمولاً به ندرت) با افراد ديگر دارد: براي مثال فرد مجردي كه گاهي اوقات با فرد ديگري دوستي ميكند، ولي اغلب چون نميتوانند نيازهاي يكديگر را برآورند روابطشان قطع ميشود.
3- زوجهايي كه از مردم دورند: اين دسته زن و شوهري هستند كه از بقيهي دنيا جدا شدهاند. هر يك از آن دو انتظار دارد كه همسرش تمام نيازهاي او را برآورد، ولي چون اين كار براي زماني طولاني غير ممكن است، تنشها و رنجشهايي به وجود ميآيد كه اغلب سبب مشكلاتي در زندگي زناشويي ميشود.
4- شخصيت مسدود شده كه نميتواند مسائل دروني و خصوصي خود را با ديگران در ميان بگذارد: دكتر آرنولد لازاروس در كتاب خود به نام «رفتار درماني و ماوراي آن» يك شخصيت مسدود شده را به صورت تصويري نشان ميدهد. او ميتواند روابط سطحي E-D-C برقرار كند، اما هرگز نميگذارد كه افراد به حوزهي A او برسند، به همين دليل از ارتباط نزديك محروم است. خارجيترين سطح، نمايندهي سطحيترين روابط اجتماعي است كه ممكن است بگوييد «نام من … است» … «كيك شكلاتي را خيلي دوست دارم» … «از فيلم ديشب تلويزيون لذت بردم».
درونيترين سطح (A) نشان دهندهي شخصيترين مسائلي است كه ميتوانيد احتمالاً دربارهي خود بگوييد. اين شامل احساسات عميق و ايدههايي است كه شما را آسيبپذير ميكند.
سطوح B-D نمايندهي يك رشته سطوح ارتباطي است كه چندان مطابق محتواي گفتههاي پر اهميت شما نيست. سطح D شما ممكن است سطح B براي ديگري باشد. به هر حال افراد به ندرت در برقراري ارتباطات خود در سطح مناسب مشكل دارند.
در داوير متحدالمركز قسمت چپ دايرهي نسبتاً كوچك A نشان ميدهد كه سطح منحني متناسب با سطوح ارتباطي ديگر است.
در دواير متحدالمركز وسط A بزرگتر شده ديوار محكمي به دورش كشيده ميشود، بدين معني كه فرد چيزهاي كمتري براي در ميان گذاشتن دارد و ديواري به دور ارتباط خود كشيده است كه نميتواند افكار و احساسات خود را به راحتي، در روابط نزديك آشكار سازد.
سومين دواير متحدالمركز اوج پيشرفت شخصيت مسدود شده را نشان ميدهد. ديواره ضخيمتر و محكمتر شده است و حالا شخص در ابراز هر موضوع شخصي و مفهوم دار با خودش مشكل بزرگي دارد. مهم نيست كه ظاهر او چگونه است، او فقط ميتواند روابط سطحي با ديگران داشته باشد و اغلب از احساسات و افكار و آرزوهاي خود آگاه نيست.
5- شخص بيتفاوت كاملاً نقطهي مقابل شخصيت مسدود شده است: وي فاقد حصارهاي احساساتي و درك سطوح ارتباطي و درجات مختلف خصوصيتي است كه لازمهي موقعيتهاي مختلف است. در مقابل فرد مسدود شده كه ممكن است، تماس زياد بدون ارتباط نزديك داشته باشد. فرد بيتفاوت به سوي ديگران رفته، اجازه نميدهد ارتباطها رشد كنند. وقتي كه ديگران به افشاگري خصوصيات وي در اولين برخورد پاسخ نميدهند، احساس ميكند كه از او دوري ميجويند. دايماً در حال رنجش است. اگر بدون توجه احساسات عميق خود را به غريبهها ابراز كنيد بعضي آن را به ضرر شما به كار ميبرند.
نوشته شده توسط در پنجشنبه سوم آذر 1384 ساعت 18:42 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ
همونطور که از اسم وبلاگ مشخص است این وبلاگ در مورد روانشناسی است
و فوبی که اسم وبلاگ است نوعی ترس مرضی و غیر منطقی است که فرد به این غیر منطقی بودن آن آگاهی دارد و به نحوی که باعث مشکل در امور روزمره میشود
مثل ترس از بلندی و ترس از فضاهای باز
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY